دوست عزیز و شیرین سخن ما جناب ویروس (!) خان شاملو در باب ایرانیان مقیم کشورهای دیگر و در واقع در باب ایرانیان مقیم ایران سخنانی چند از دهان مبارک خود دفع نموده اند که بحث شیرین و دلکشی را برای ما تازه می کند؛
"...ایران خطرناکه! چرا می خوای برگردی ایران؟ تو ایران کلی ترین اصول دمکراتیک هم رعایت نمی شه! مگه نمی بینی زنای بیچاره چطوری تو چادر پیچیده شدن..."
این از مطلب را از قول یائسه های 40-50 ساله ی مقیم یکی از کشورهای غربی (No fucking difference which one!) نگه دارید و تحمل کنید تا در و گوهر گروه دوم را تلاوت کنم:
"...پیر که شدم می رم ایرون، همون جا تو کشور "خودم" سرم رو زمین می ذارم. اصلا ما "ایرونیا" واسه زندگی غربی ساخته نشدیم! فقط باید اینقدر اینجا کار کنم که خیالم راحت باشه خودم و بچه هام کم و کسری نداریم..."
خانم 70 ساله ای را تصور کنید که بوی گوز و الرحمانش را به ضرب خوشبو کننده های بسیار بسیار قوی پنهان می کند و بعد از چندین (بازه ی زمانی از 6 تا هرچه دلتان می خواهد را برای چندین در نظر بگیرید!) سال زندگی در هر کشوری به جز ایران هنوز زبان کشور مزبور را درست تلفظ نمی کند و به طریق اولا زبان فارسی را نیز فراموش کرده و وقتی با "مامی" اش در ایران (که لابد 180 سال دارد!) تلفنی صحبت می کند بسته به محل زندگی مدام "ok"، "d'accord"، "bene"،"in Ordnung"، "okee" و گونه های مشابه را تکرار نموده و در پایان هم اشک تمساح مختصری ریخته و گوشی را نجس می کند و در آینه نگاهی به "make-up" خود می نماید که مبادا زبانم لال به هم ریخته باشد! نه خانم عزیز شما خیال پیر شدن ندارید!
با عرض پوزش فراوان از سیروس خان عزیز خدمت کلیه ی مهاجرین محترم نیز عرضی مختصر دارم:
ایران قبرستان نیست! لطفا گور و کفن خود را نیز در ینگه دنیا جستجو کنید!
سیروس خان در مطلبی تحت عنوان "از کی شاملو (حاجی بامداد) اهل آمد" فرموده اند:
"اگر کمی حواسم رو جمع کنم میتونم بفهمم سرچشمهی این چرخش هویتی ِ ابرمردان ادبیات ما از کجاها آب میخورد.
توی خارج دیدی که دلالهای هزارفامیل و وافورگیران ِ اشرف پهلوی تحویلات نگرفتند و چون کُرسی استادی برکلی بادی به دماغ انداخت و باعث شد بیش از حد قلچماق ِ دربار ، مشدی ابواقاسم فرودسی را چماق بزنی حرفت را نجویده به سنگسارات نشستند که وامصیبتا چه نشستهاید که تمامیت درزی از بین رفت! آن هم از گداخانهی ادبی لندن و جاسوس آباد ِ بی بی سی و دستاندازهای ماهنامه ایرانشهر که میان نازیزم و کمونیزم به ریسمان نخنمایی آویزان بود؟ نتیجهی این دور قمری در قارهها نه تنها انقلابی و هیاهویی مثبت در بر نداشت بلکه نیروی زیادی می طلبید به بقال بنگلادشی ِ هآدرزفیلد ثابت کنی:
- این آدمی که از تو الان سیگار خرید همان غول زیباییست که در استوای شب ایستاده بود!
و حتما توضیح دهنده به لهجهی چیس اند فیشی باید از اصابت سنگترازو به ملاجاش جاخالی بموقع صادر میفرمود که :
- پس چرا این غول برنمیگرده به همون منطقه استواییش!
در فرار از این بینامی و بینشانی بود و بیمیزی و بیکتابی و بیمسجدی و لامنبری که برخی باز میگردند به میان هواداران بیهوای پیشین و همینجاست که بجای پرسش ِ سوزان ِ این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟ دلالان دولتآباد ِ اینطرف نوعی لبیک پیشنهاد میکنند که در اصطلاح ادبی به آن پوزش ِ تلویحی گویند. همینجا ست که در مقابل بازیافتن حواریون گمشده تکثیر برخی اوراد نیز مجوز میگیرند گیرم یعد از مرگ تنانه سود سهام بورس لندن به حزب کارگزاران و نهاد ریاست گزمه گان واریز شود..."
با توجه به این نوشته همه ی ما چند تشکر بدهکار می شویم،
1. تشکرات فراوان ما خدمت دلالان هزار فامیل و وافورگیران اشرف پهلوی و همه ی دست اندر کاران عزیز که با تحویل نگرفتن شاعر ملی مذکور راه ایران را ناگفته به وی نشان دادند!!!
2. با تشکر از طراح دکوراسیون دانشگاه برکلی که چنان کرسی ای طراحی نمود که منجر به بحث شاملو در مورد فردوسی شد!
3. و لابد با تشکر از بقال بنگلادشی عزیز که سیگار باب مزاج شاعر را فراهم ننمود و شاعر کام نگرفته از توتون غربی جهت وصال معشوق (بهمن فیلتردار) به کشور بازگشت!
در نقل قولی که ذکر شد و احتمالا خواندید با کمی دقت می توانید نکات ظریفی نهفته است!بهتر است بخشی را تکرار کنم:
"... در فرار از این بینامی و بینشانی بود و بیمیزی و بیکتابی و بیمسجدی و لامنبری..."
سوالی که ذهن تعدادی از خوانندگان سیروس شاملو (چه ما هولیگان ها و لوپن (لومپن؟) ها و چماق بدست های بت پرست، چه روشنفکران و پزشکان!!! (به خاطر بیاورید دکتر انوری توتون زادگان را!) و آزاد اندیشان یکتاپرست) را مشغول کرده این است که اصولا چرا سیروس "قلم رنجه" نموده و چنین اطلاعات مستدل(!) و ارزشمندی را مفت چنگ خواننده ی ایرانی قرار داده؟! آیا این جملات به روشنی نشان دهنده ی محرک ها و اهداف شاعرزاده (تلفظ این کلمه تصادفا به باقرزاده شباهت دارد و عمدی در کار نیست!) نیست؟آیا این جملات شرح حال دل شکسته ای نیست که در قالب توصیف فرد دیگری بیان می شود؟ با این تفاوت که دل شکسته ی عزیز در ایران نیز منبر و نام نشانی "از خود" ندارد و هر آنچه هست از پدربه جا مانده است.
موضوع دیگر این که آیا شاملو قبل از این سفر نام و نشانی نداشت؟؟ بی میز و بی مسجد بود؟ واقعا سوالی که مطرح است این است که آیا کمی، فقط کمی منطق برای یک چنین بیانات نورانی ای ضروری به نظر نمی رسد؟
آیا شاملو -اگر به دنبال مسجد و منبر بود- نمی توانست همچون اراذل و اوباشی مانند نصر احمدی و علیرضا نوری زاده و دیگر آقایان جمعی را به دور خود گرد آورد و چه بسا یک پایگاه تلویزیونی نیز برپا کند؟چه بسا که مادرقحبه ای به نام بهارلو نیز هر هفته شاعر رادیکال گذشته را که به قول شاعرزاده تیغش کند شده بود پای میزگرد می برد و سخنانی در باب تبلیغ دمکراسی به سبک یانکی ها از زیر زبانش بیرون می کشید!
آقای سیروس! از قول پدرتان نصیحتی برای شما و موارد مشابه دارم؛
"کمی تفکر از ورزش صبحگاهی مفیدتر است!"
یادداشت :
چنانکه برای همه واضح و مبرهن است دولت آبادی متعفن هیچ وقت چندان شعور "سیاسی و اجتماعی" (whatchamacallit) نداشته و رابطه ی او با کارگزارن چندان چیز بعیدی نبود. هیچ عقل سلیم ( و حتی نیمه سلیمی!) این موجود بدبخت را با شاملو مقایسه نمی کند.