تبليغاتX
چوب لای چرخ آقا سیروس خان شاملو

چوب لای چرخ آقا سیروس خان شاملو

شخصی پس از نوشتن مطلبی در بلاگ به مطلب قبل باز می گردد و این خط را اضافه
می کند:   "
مقاله فوق در حال تصحیح و تدوین دائمی ست از گرفتن نمونه خودداری کنید! " این خود دنیایی از نقص را نشان می دهد. جناب شاملوی صغیر که برای "مخاطب ناممکن" می نویسد، هم زمان مخاطب خود را "چارپا" می نامد و خود جفتک می پراند! سیروس شاملو خود را بقال سر کوچه و شعر و آثار شاملوی پدر را ماست خود می داند! آقای شاملو اصرار دارد خود را با بغال ها (بقال؟!) روبرو ببیند و به این شکل خود را از شر پاسخ دادن به سوال های دیگرانی که چارپای شان می خواند رها کند. جناب شاملوی صغیر به جای مطرح کردن سوال های منطقی که از حضرتش پرسیده شده است، ضعیف ترین پرسش ها و اظهار نظرها را ذکر می کند و با قیافه ی سفیه اندر عاقل گردن کج می کند. موساد؟!

چنان که بر می آید سیروس شاملو بسیاری از نظرات پیشین خود را پشت گوش انداخته و کاملا فراموش نموده و دم از شاملوی حقیقی و انسان واقعی می زند! می فرمایند شما "در خفا کر و کر به شعرهای دردش خندیده اید"! پیدا کنید پرتقال فروش را! سیروس شاملو نه فقط از خفای پدر مرحوم که از خفای تک تک مخاطبانش نیز با خبر است! بترعه؟؟!

سیروس شاملو هر چیزی را که بخواهد اثبات می کند: " او ترسید به زبان بیاورد که شما خواننده‌ی یلخی ِ غزل تنورجهنمی  اوباش ِ عالم  را باد می زنید." جناب شاملو! شما نمی توانید آن چه را که کسی ترسید و نگفت مدرک فرض کنید! نمی توانید مخالفین خود ار خواننده ی یلخی ... بدانید!

" دلم می‌سوزد که شاملو شارلاتانهایی چون شما را به عرش خدایی برده است که مگر سود ننگین خویش خدایی را بنده نیستید." این حرف های کژ و کوژ چنان در هم و بی معنا بیان شده است که برتون مرحوم نیز چنین سورئالیسمی از خود به جای ننهاد!

گفته های سیروس شاملو بیشتر به نق زدن های زنی یائسه بر شوهر خویش می ماند و جدا هیچ نکته ای خارج از نق زدن نیست که ارزش نقد داشته باشد! به نظر می آید تنها خواندن این نوشته هر خواننده با هر میزان سوادی را به خوبی با جنم شاملوی صغیر آشنا می کند! پیشنهاد من در مورد این نوشته تنها خواندن ان است، کسی که تا دیروز شاملوی شاعر را به خیال خود به گند می کشید امروز تنها خواننده ی سزاوار او و تنها کسی است که لیاقت شعرهای او را دارد و ارتباط "تخمکی" را نیز نادیده می گیرد! بهتر است امروز نمک به زخم بیچاره گی سیروس صغیر نزنیم که چس ناله هایش دل هر آدمی را به درد می آورد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 10:58  توسط Eugene  | 

آقای سیروس شاملو ظاهرا معنی سوال را نمی فهمد! بارها و بارها با لهجه های مختلف (!!) از حضرتش پرسیده اند که هدفش از این نوشته های به ظاهر روشن گرانه چیست؟ این سوال معمولا توسط خواننده های متوسطی که از سر نادانی هر چیزی را تا حدی تایید و تا حدی رد می کنند تا مبادا چهره ای نادان از خود به نمایش گذارند چنین مطرح می شود : " آقای شاملو ضمن تشکر از روشن گری های شما... و همراهی با شما در شکستن بت ها... [ ابراهیم خلیل موجودی واقعی و حاضر در عصر ماست! تعجب نکنید!!]...چرا به شاعر ملی ... توهین می کنید؟... با تشکر" حالا اینکه اصولا چقدر روشن گری در کار سیروس شاملو وجود دارد و اصولا ایشان بت شکنی مخلص (!) هستند یا نه بحث دیگری است، موضوعی که در نوشته های ابراهیم خلیل شاملو به وضوح دیده می شود فرار او از پاسخ روشن و یا حتی نیمه روشن (!) به این سوال است.

هرگاه سیروس شاملو با سوالی روبه رو می شود به جای پاسخ به سوال شروع به لگدپرانی کرده و ناسزاهای به روز شده ی خود را به زمین و زمان تحویل می دهد. خود به جای نقد از اردنگی استفاده می کند و هرگاه کسی به هر دلیلی یکی از اشکالات نوشته هایش را به او یادآوری کند، خونش به جوش آمده و چنین فوران می کند :... ضمن این که فرشته‌گان ِ ظرافت و دموکراسی و آزاتی هم دم در ِ درمانگاه نشسته‌اند که دستت خط بخورد و حواس را هواس بنویسی و هوا را حوا تا بقول منورالفکرشان نسخه‌ات را بپیچند!..." جدای از این که اصولا خطاهای نگارشی و دستوری و زبانی بخش جدایی ناپذیر نوشته های سیروس شاملو می باشد (در همین دو خط توجه کنید که منظور ایشان از آزاتی احتمالا آزادی است و یا استفاده از عبارت "دم ِ در" که اساسا با زبان قسمت های دیگر هیچ گونه هم خوانی ندارد و یا استفاده از ترکیب ساختگی "بقول" به جای به قول که مورد دوم هم چندان به دور از خطا نیست و تنها در صورت جلسه های کارمندان ادارات دولتی دیده می شود!)، آیا او که ادعای نقد احمد شاملو با آن زبان غنی و قدرت ادبی را بر پشت خود حمل می کند نباید اندکی بیش از یک خواننده ی متوسط ادبیات فارسی بر این زبان تسلط داشته باشد؟

فرموده اند :

" بخشی از شاملوپرستان ِ  تحت تاثیر مستقیم ِ DVD از شاعر چیزی شبیه رمبوی ۳ می‌خواهند تا پشت سر ِ سیلوستر استالونه‌ی ادب  (بقول خودشان) ضعف‌های شخصی را  ماسکه کنند."

اگر جناب شاملو اشاره ای به DVD مورد نظر (کدام DVD ؟!) می کرد بهتر نبود؟ به هر حال بهتر است نگوییم که می دانیم منظور سیروس شاملو از DVD کل سینمای مزخرفی است که رمبو و استالونه را در بر می گیرد، چرا که در این صورت به جمع منتقدین ایشان پیوسته ایم و بنا به گفته ی ایشان :

"... نقد سالم  برای جماعت فوق یعنی تمجید  و عدم تمجید  یعنی توهین! تازه این جماعت دو رویی را  هم مثلا نفی می‌کند!!..."

آقای سیروس شاملو بر چه اساسی همه ی مخالفین نوشته هایش را مخاطبین DVD (نقل به مضمون) می داند؟

"... حال ما ماندیم و خیل سینه‌چاکی که هنوز (چشم من به آبشر اشک ، سرخگون) را  با کسره‌ی یلخی ( اشک ِ سرخگون ) می‌خواند ..."

پس هر کس که اشکالات حرف های متناقض سیروس شاملو را می بیند و مخالفت می کند، ناگزیر پیری خرفت است که قلیان خود را چاق نموده و در کنار نوای آواز ایرانی اصیل (آن گونه آواز که در آن "دوستان، دوسِتان تلفظ می شود") خود را با اشعار آبکی صائب تبریزی و پروین اعتصامی و علی موسوی گرمارودی (به عنوان نماینده ی شعر نو!!) سرگرم می نماید. سیروس شاملو به خیال خود با کوچک شمردن سوال و مطرح کننده ی آن خود را از پاسخ دادن می رهاند!

جالب است که طی نوشته ی آخر سیروس شاملو نشان داده است که معنی نوت دولاچنگ را نیز نمی داند؛

"... نُت ِ دولاچنگ را از زیر چرخ چاه تشخیص می‌داد..." و این همان کسی است که موسیقی بتهوون را "شیپورهای گوش خراش" می داند! آیا این شخص واقعا صلاحیت نفد دیگران را دارد؟ آیا اگر عنوان "پسر شاملو" را بر دوش نمی کشید کسی اصلا این نوشته ها را می خواند؟

فرموده اند:

" من را بگو تصور می‌کردم اختناق صرفا در دولتها نهفته است و به ملت‌ها تحمیل می‌شود حالا فهمیدیم که سر و ته یک کرباسند و هر دولتی نماینده‌ی برابر اصل ملت خویش است."

ایشان از اعتراض دیگران به نوشته هایشان به چه نتایج حیرت انگیزی که نمی رسند!

آیا از این حرف ها به روشنی بر نمی آید که این شخص "دماغی (و چه بسا مخی!) بویناک" دارد و این بوی درون اوست که او را کلافه کرده؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:35  توسط Eugene  | 

بالاخره پینوشه مرد!

مردم شیلی ثابت کردند که بی عرضه های کم نظیری هستند!

نظر شما چیه جناب سیروس؟ (این جمله هم محض این بود که این یادداشت یه ارتباطی به موضوع بلاگ پیدا کنه!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 13:5  توسط Eugene  | 

دوست عزیز و شیرین سخن ما جناب ویروس (!) خان شاملو در باب ایرانیان مقیم کشورهای دیگر و در واقع در باب ایرانیان مقیم ایران سخنانی چند از دهان مبارک خود دفع نموده اند که بحث شیرین و دلکشی را برای ما تازه می کند؛

"...ایران خطرناکه! چرا می خوای برگردی ایران؟ تو ایران کلی ترین اصول دمکراتیک هم رعایت نمی شه! مگه نمی بینی زنای بیچاره چطوری تو چادر پیچیده شدن..."

این از مطلب را از قول یائسه های 40-50 ساله ی مقیم یکی از کشورهای غربی (No fucking difference which one!) نگه دارید و تحمل کنید تا در و گوهر گروه دوم را تلاوت کنم:

"...پیر که شدم می رم ایرون، همون جا تو کشور "خودم" سرم رو زمین می ذارم. اصلا ما "ایرونیا" واسه زندگی غربی ساخته نشدیم! فقط باید اینقدر اینجا کار کنم که خیالم راحت باشه خودم و بچه هام کم و کسری نداریم..."

 خانم 70 ساله ای را تصور کنید که بوی گوز و الرحمانش را به ضرب خوشبو کننده های بسیار بسیار قوی پنهان می کند و بعد از چندین (بازه ی زمانی از 6 تا هرچه دلتان می خواهد را برای چندین در نظر بگیرید!) سال زندگی در هر کشوری به جز ایران هنوز زبان کشور مزبور را درست تلفظ نمی کند و به طریق اولا زبان فارسی را نیز فراموش کرده و وقتی با "مامی" اش در ایران (که لابد 180 سال دارد!) تلفنی صحبت می کند بسته به محل زندگی مدام  "ok"، "d'accord"، "bene"،"in Ordnung"، "okee" و گونه های مشابه را تکرار نموده و در پایان هم اشک تمساح مختصری ریخته و گوشی را نجس می کند و در آینه نگاهی به "make-up" خود می نماید که مبادا زبانم لال به هم ریخته باشد! نه خانم عزیز شما خیال پیر شدن ندارید!

 

با عرض پوزش فراوان از سیروس خان عزیز خدمت کلیه ی مهاجرین محترم نیز عرضی مختصر دارم:

ایران قبرستان نیست! لطفا گور و کفن خود را نیز در ینگه دنیا جستجو کنید!

 

سیروس خان در مطلبی تحت عنوان "از کی  شاملو (حاجی بامداد) اهل آمد" فرموده اند:

"اگر کمی حواسم رو جمع کنم می‌تونم بفهمم  سرچشمه‌ی  این  چرخش هویتی ِ ابرمردان ادبیات ما  از کجاها آب می‌خورد.

توی خارج دیدی که  دلال‌های  هزارفامیل  و  وافورگیران ِ اشرف ‍پهلوی  تحویل‌ات نگرفتند و چون  کُرسی استادی برکلی بادی به دماغ انداخت و باعث شد بیش از حد قلچماق ِ دربار ، مشدی ابواقاسم فرودسی را  چماق بزنی  حرفت را نجویده  به سنگسارات  نشستند که وامصیبتا چه نشسته‌اید که تمامیت درزی از بین رفت!  آن هم از گداخانه‌ی ادبی لندن  و  جاسوس آباد  ِ بی بی سی  و  دست‌اندازهای ماهنامه ایرانشهر که  میان نازیزم و کمونیزم  به ریسمان نخ‌نمایی آویزان بود؟ نتیجه‌ی این دور قمری در قاره‌ها  نه تنها انقلابی و هیاهویی مثبت در بر نداشت  بلکه  نیروی زیادی می طلبید به بقال بنگلادشی  ِ هآدرزفیلد ثابت کنی:

         - این آدمی که از تو الان سیگار خرید همان غول زیبایی‌ست که در استوای  شب ایستاده بود!

و حتما توضیح دهنده به لهجه‌ی چی‍س اند فیشی  باید از اصابت سنگ‌ترازو  به ملاج‌اش  جاخالی بموقع صادر می‌فرمود که :

         - پس چرا این غول برنمی‌گرده به همون منطقه استوایی‌ش!

در فرار از  این بی‌نامی و بی‌نشانی  بود و  بی‌‌میزی  و بی‌کتابی و بی‌مسجدی و لامنبری  که  برخی باز می‌گردند به میان هواداران  بی‌هوای پیشین  و همینجاست که  بجای ‍پرسش ِ سوزان ِ این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟  دلالان دولت‌آباد ِ این‌طرف  نوعی لبیک ‍‍پیش‌نهاد می‌کنند که در اصطلاح ادبی  به آن   پوزش ِ تلویحی گویند. همینجا ست که  در مقابل بازیافتن حواریون گم‌شده  تکثیر برخی اوراد نیز مجوز می‌گیرند گیرم یعد از مرگ تنانه سود سهام بورس لندن به حزب کارگزاران و نهاد ریاست گزمه گان واریز شود..."

 

با توجه به این نوشته همه ی ما چند تشکر بدهکار می شویم،

1. تشکرات فراوان ما خدمت دلالان هزار فامیل و وافورگیران اشرف پهلوی و همه ی دست اندر کاران عزیز که با تحویل نگرفتن شاعر ملی مذکور راه ایران را ناگفته به وی نشان دادند!!!

2. با تشکر از طراح دکوراسیون دانشگاه برکلی که چنان کرسی ای طراحی نمود که منجر به بحث شاملو در مورد فردوسی شد!

3. و لابد با تشکر از بقال بنگلادشی عزیز که سیگار باب مزاج شاعر را فراهم ننمود و شاعر کام نگرفته از توتون غربی جهت وصال معشوق (بهمن فیلتردار) به کشور بازگشت!

 

در نقل قولی که ذکر شد و احتمالا خواندید با کمی دقت می توانید نکات ظریفی نهفته است!بهتر است بخشی را تکرار کنم:

"... در فرار از  این بی‌نامی و بی‌نشانی  بود و  بی‌‌میزی  و بی‌کتابی و بی‌مسجدی و لامنبری..."

سوالی که ذهن تعدادی از خوانندگان سیروس شاملو (چه ما هولیگان ها و لوپن (لومپن؟) ها و چماق بدست های بت پرست، چه روشنفکران و پزشکان!!! (به خاطر بیاورید دکتر انوری توتون زادگان را!) و آزاد اندیشان یکتاپرست) را مشغول کرده این است که اصولا چرا سیروس "قلم رنجه" نموده و چنین اطلاعات مستدل(!) و ارزشمندی را مفت چنگ خواننده ی ایرانی قرار داده؟! آیا این جملات به روشنی نشان دهنده ی محرک ها و اهداف شاعرزاده (تلفظ این کلمه تصادفا به باقرزاده شباهت دارد و عمدی در کار نیست!) نیست؟آیا این جملات شرح حال دل شکسته ای نیست که در قالب توصیف فرد دیگری بیان می شود؟ با این تفاوت که دل شکسته ی عزیز در ایران نیز منبر و نام نشانی "از خود" ندارد و هر آنچه هست از پدربه جا مانده است.

موضوع دیگر این که آیا شاملو قبل از این سفر نام و نشانی نداشت؟؟ بی میز و بی مسجد بود؟ واقعا سوالی که مطرح است این است که آیا کمی، فقط کمی منطق برای یک چنین بیانات نورانی ای ضروری به نظر نمی رسد؟

آیا شاملو -اگر به دنبال مسجد و منبر بود- نمی توانست همچون اراذل و اوباشی مانند نصر احمدی و علیرضا نوری زاده و دیگر آقایان جمعی را به دور خود گرد آورد و چه بسا یک پایگاه تلویزیونی نیز برپا کند؟چه بسا که مادرقحبه ای به نام بهارلو نیز هر هفته شاعر رادیکال گذشته را که به قول شاعرزاده تیغش کند شده بود پای میزگرد می برد و سخنانی در باب تبلیغ دمکراسی به سبک یانکی ها از زیر زبانش بیرون می کشید!

آقای سیروس! از قول پدرتان نصیحتی برای شما و موارد مشابه دارم؛

"کمی تفکر از ورزش صبحگاهی مفیدتر است!"

 

یادداشت :

چنانکه برای همه واضح و مبرهن است دولت آبادی متعفن هیچ وقت چندان شعور "سیاسی و اجتماعی" (whatchamacallit) نداشته و رابطه ی او با کارگزارن چندان چیز بعیدی نبود. هیچ عقل سلیم ( و حتی نیمه سلیمی!) این موجود بدبخت را با شاملو مقایسه نمی کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 19:35  توسط Eugene  | 

یکی دیگر از مطالب قابل توجه "سیروس شاملو بحث و گفتگو" مطلبی است که در توضیح یادداشتی از شاملو در رسای صمد بهرنگی، نوشته شده است. جناب سیروس خان از سایت گویا نقل کرده اند. من وقت خود را با خواندن گویا و موارد مشابه به هدر نمی دهم، ولی این نوشته ی مشهور را همچون بسیاری دیگر در مجلات خوانده ام. بخشی از این نوشته که مورد توجه سیروس خان قرار گرفته به شرح زیر است:

 

"... صمد چهره ی حیرت انگیز تعهد بود. تعهدی که به حق می باید با مضاف غول و هیولا توصیف شود: "غول تعهد!"، "هیولای تعهد!" چرا که هیچ چیز در هیچ دور و زمانه ای هم چون "تعهد روشنفکران و هنرمندان جامعه" خوف انگیز و آسایش برهم زن و خانه خراب کن کژی ها و کاستی ها نیست.

چرا که تعهد اژدهایی است که گران بهاترین گنج عالم را پاس می دارد: گنجی که نامش آزادی و حق حیات ملت هاست.

و این اژدهای پاسدار، می باید از دسترس مرگ دور بماند تا آن گنج عظیم را از دسترس تاراجیان دور بدارد. می باید اژدهایی باشد بی مرگ و بی آشتی. و بدین سبب می باید هزار سر داشته باشد و یک سودا. اما اگر یک سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج بی پاسدار می ماند.

صمد سری از این هیولا بود.

و کاش... کاش این هیولا، از آن گونه سر، هزار می داشت، هزاران می داشت!..."

 

در توضیح این نوشته در ادامه سخنان سیروس خان را می خوانیم:

"...واقعیت آن است که احمد شاملو همیشه و در خفا صمد بهرنگی را بنجل نویس درجه دهم می دانست و از این که او به عنوان نویسنده با استعداد مشهور شده است تأسف می خورد. معمای بزرگ آن است که شاملو علارقم  (به تاریخ دهم آذرماه ۱۳۸۵ این غلط تایپی به "علیرغم " تصحیح شد)  میل باطنی اش  به فرآخور بازار ِ روز چیزهایی به زبان می آورد که هرگز به آن اعتقادی نداشت اما موقعیت اجتماعی او را تضمین می کرد و این اصیل ترین مرام یک انسان سیاسی و مردم شناس است!..."

 

پس از خواندن نوشته های شیرین جناب سیروس معمولا فهرست شیدایی (List-O-Mania) من گل می کند؛

1. این "خفا" از قضا همان خفایی نیست که شاملو در آن از گرامافون خود استفاده می کرده و به بنان عشق می ورزیده؟ با توجه به یادداشت های سیروس خان شاملو همیشه حرکات و حرف های "ضد شاملو"ی خود را در این مکان مطرح می نموده و سیروس خان در محل حاضر بوده و احیانا پشت در گوش می ایستاده.

2. آیا باعث تاسف نیست که پسر کسی که زیباترین متون فارسی معاصر به او تعلق دارد، و در عین حال بزرگ ترین معاند او ( شرم بر جناحین چپ و راست ایران که قافله را به یک فعال مستقل باختند!) "علی رغم" را "علارقم" نوشته و اصلا از این کلمه ی بد صدای سنگین که مترادف های زیادی در فارسی دارد استفاده می کند؟ (گفتنی است که بعد از مدتی و در نتیجه ی نظرات خوانندگان محترم سیروس عزیز و احیانا فحش های چارواداری ایشان به پدر و پسر کلمه به صورتی که در متن دیده می شود اصلاح شد.)

3.  آیا متعهد بودن صمد از نظر شاملو الزاما بیانگر "نویسنده ی بزرگ" بودن اوست؟

4. جدا از این که صمد که بود و چه نوشت (موضوع بحث چیز دیگری است)، در نوشته ی شاملو، چنان که پیش از این ذکر شده، جمله ای هست که طی آن صمد "نویسنده" ی درجه یک با آثار گرانسنگ خوانده شود؟

5. آیا تعهد اجتماعی معمولا منتهی به آثار مهم و ارزشمند "ادبی و هنری" می شود؟ ارزش اجتماعی اجبارا باید ارزش ناب هنری و ادبی را نیز به همراه داشته باشد؟

6. با فرض (فرض برای در نظر گرفتن همه ی حالت ها) قبول این مطلب که شاملو صمد را " بنجل نویس درجه دهم..." می دانست، آیا باید این انتظار را داشته باشیم که تعهد اجتماعی او را نیز بی ارزش بداند؟!

7. در ادامه ی فرض مذکور باز هم دیده ایم که شاملو بخشی از شخصیت کسی را قبول داشته و چه بسا که شعری سترگ نیز به خاطره ی او تقدیم کرده ( سرود ابراهیم در آتش؛ اعدام مهدی رضایی در میدان تیر چیتگر)، با این حساب آیا اشکالی در کل موضوع وجود دارد؟

8. اگر سیروس عزیز کمی از آتش اژدهای مذکور را در خود احساس می کرد احتمالا از نوشتن این یادداشت خود داری می کرد و یا دست کم با احساس "تعهد" آن را به صورتی محکم تر و مستدل تر از آن چه خواندیم، می نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 10:11  توسط Eugene  | 

در یکی از یادداشت های وزین (!) سیروس خان به جملات زیر بر می خوریم:

"به نظر من موسیقی میوه ی رنج و اندوه بشر است و موسیقی ایرانی یکی از غنی ترین پدیده های مثبت و کم مانند ِ این تحول ِ حس انسانی ست..."

از آنجا که فرمایش شده "به نظر من"، به سراغ ایرادهای خود جمله ( که سرشار از ایرادهای عجیب و غریب است) نمی روم؛ به هرحال احتمالا حتی گربه ها نیز در مورد موسیقی نظر خاص خود را دارند و اعتراض به نظر "شخصی"، هر چند اشتباه، کار درستی نیست.

ولی چون در ادامه ی این مطلب از این "نظر شخصی" برای اثبات چند "نظر غیر شخصی" استفاده شده است، مجبور به ذکر این نکات می شوم؛

1. جناب سیروس خان چه تخصص ویژه ای در زمینه ی موسیقی دارند که این چنین شفاف "مانیفست" خود در مورد موسیقی را اعلام کرده و از آن استفاده که حتی سوء استفاده نیز می نمایند؟

2. آیا به نظر نمی رسد که جناب سیروس خان خود نیز چندان اعتقادی به این حرف ندارند و برای مخالفت صرف با پدر سفر کرده چنین نظری را اعلام می کنند ( با توجه به این که ایشان از طرف داران پر و پا قرص "رضا صادقی" و "مشکی رنگ عشقه" هستند و در کنسرت های این مصیبتی که چندسالیست گریبان گیر جوانان شده نیز حاضر می شوند.) ؟

 

"...به همین دلیل توهین احمد شاملو به این پدیده ی عمیق هنری پیش از آن که یک کینه ی تجدد و نوآوری به انجماد وتحجر و فناتیزم محسوب شود  مولود کینه به نوعی افراط گرایی و ناسیونالیزم کوردل است یعنی همان چیزی که شاعر در سنین جوانی پرچم دارش بود!           درواقع شاملو با اعتراض به بنیادهای ناسیونالیزم افراطی چون آوردن زبان کوچه در مقابل زبان ِ مدوّن وآکادمیک، ریشخند اسلام در مقابل مسیحیت، قرار دادن ژاک پره ور در مقابل فردوسی طوسی، قرار دادن تابلوهای ونگوگ و مودیلیانی و مونه در مقابل مینیاتورهای پ‍ارسی و قرار دادن شیپورهای گوش خراش و مغرور ِ بتهون در مقابل موسیقی بومی ، قرار دادن ویلن سل ِ روستروپویچ  در مقابل کمانچه ی بهاری و اعتراض به نوروز در مقابل  ... با گذشته ی خویش به ستیز برخاسته بود و گذشته ی خویش را به نکوهش گرفته بود همان گذشته ای که به زندانش افکند و همان اندیشه ای که بعدها مانع بزرگ انتشار آثارش شد..."

1. چنین که بر می آید در بهترین حالت مقصود شاملو از برتر دانستن موسیقی کلاسیک از موسیقی سنتی و "ون گوگ و مودیلیانی و مونه" از "مینیاتورهای پارسی" نوعی کینه ی یک آدم متجدد به انجماد و تحجر و فناتیزم محسوب می شود و خبری از برتری های احتمالی گروه اول در برابر گروه دوم از لحاظ هنری نیست!

2. موسیقی بتهوون چیزی نیست به جز "شیپورهای گوش خراش و مغرور"؛ کاملا مشخص است؛ کافی است سونات مهتاب یا سمفونی 5 و یا 9 را که کاملا به گوش همگان آشناست به خاطر بیاوریم!

3. در قسمت مربوط به اعتراض شاملو به نوروز در مقابل ...، برای ... چند گزینه ای در دست است که هیچکدام معنی جمله را کامل نمی کند!

4. این مسئله که شاملو بخش اعظم عمر خود را فقط به دلیل خود درگیری (بنا به گواهی سیروس خان) به گوش دادن به موسیقی اختصاص داد، قلب هر جنبنده ای را به درد می آورد!

 

"...کسانی که این مورد ظریف را درک نکنند و چون شاملوی جوان به افراط  و باد کردن رگ گردن با برخی نظرهای اغراق آمیز شاعر برخورد کنند در آینده مجبورند پیه ِ این نفرت ِ ملی را  به تن خویش هم بمالند! و در آینده ی نزدیک خود به دشمنی با خویش برخیزند و میوه برشاخه‌ای باشند و همزمان سنگی در کف کودکی که شهد ِ میوه، وسوسه‌ی تخریب خویش را در خویش تدارک ببیند چرا که هیچکس به کشتن خویش چنین برنخاست که عاشق به خنجر عشق در خون خویش درغلتید..."

1. من که شخصا کاملا درک می کنم!!

2. نه تنها علاقه به  موسیقی، بلکه جوشش شعر در ذهن شاملو نیز به این "خود درگیری" کهنه مربوط می شود.

 

"...بدانید و آگاه باشید ای خلق که شاملو در خفا عاشق صدا و آواز بنان بود و ته دل به این موسیقی اصیل ایرانی عشق می ورزید. اما زمانه بر حضور او رخساری دیگرگونه داد. تالاب و سیاهی  ِ ما  در او بود و بدین گونه در نسیم، سرودی دیگرگونه آغاز کرد. "

احتمالا آن شاملویی که یکی از اشعارش را به یک خواننده ی سنتی ایرانی و "سحر صدایش" تقدیم کرده است باید همین شاعری باشد که در خفا صفحه ی 3/1 33 دور بر دقیقه ی بنان را روی گرامافون می گذاشته و عاشقانه همخوانی می کرده و پکی به سیگار فیلتر دار خود نیز می زده!

این پیامبر هم بدلی بود ("بدانید و آگاه باشید ای خلق...").
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:49  توسط Eugene  | 

وبلاگی با نام "سیروس شاملو بحث و گفتگو" توسط آقایی ظاهرا با همین نام سیروس شاملو برای تابو شکنی از ادبیات بلکه از کل زندگی یک ایرانی نوشته و به روز می شود. از آنجا که در کشور مسلمان نشین ایران هیچ تابویی بزرگ تر و خطرناک تر از "احمد شاملو"، که دست بر قضا پدر جناب سیروس خان می باشند، وجود ندارد، ایشان کمر همت را جهت شکستن تابوی محترم سخت بر بسته است.

 

در ابتدا چند سوال در ذهن متبادر می شود؛

1. آیا شاملو (که از این به بعد برای شاعر فقید از این اسم استفاده می شود و سیروس خان را با همان اسم خودمانی سیروس یا آقا سیروسی و یا احیانا همان سیروس خان خطاب می کنم) تابو است؟

2. اگر شاملو تابو شده، علت چیست؟ آیا علاقه ی شاملو به چای دیشلمه و پک عمیق سیگار بعد از آن موثر بوده؟ آیا به خاطر چند خط شعر ناقابل (!!) که ایشان افاضات فرمودند بوده؟ آیا به خاطر چیزی به نام "کتاب کوچه" بوده؟ یا به خانمی به نام آیدا (که احتمالا پس از اینکه به گوش سیروس خان رسیده که شاملو کتابی به نام "آیدا درخت و خنجر و خاطره" را با اشاره به همسر سومش منتشر کرده، سیروس خان عزیز پس از یک سری محاسبات گسترده و استفاده از دریافت های عمیق ادبی که از ایشان سراغ داریم کاشف به عمل آمده اند که نام زنی که پدر قدر نشناس بعد از جدایی از والده ی ایشان (بعد بعد از؟!Who cares) اختیار فرموده اند "درخت و خنجر و خاطره" بوده و آیدا توصیفی شاعرانه از این نو عروس بوده، و به علت روابط خوبی که آقا سیروسی با زن بابا داشته،در نوشته ها ایشان را به اختصار "خنجر و خاطره" و یا گاه "خنجر"  نامیده است.) و عشق مثال زدنی ایشان با شاعر بزرگ ارتباط دارد؟

3. اگر من نعوذ بالله با سیروس بزرگ مخالفتی کردم، آیا به این معنی است که علاقه ای به شکستن تابوها ندارم و چاقویی در جیب خود گذاشته و دنبال "بدخواه مدخواه" های نا لوطی روح پر فتوح شاملو می گردم؟ و به طریق اولا به روح اعتقاد دارم؟ (Wtf is a taboo?!)

4. آیا مدرکی وجود دارد که این بلاگ توسط "سیروس شاملو" نوشته می شود؟ و اگر وجود دارد آیا این همان سیروس فرزند شاعر بزرگ است؟

5. آیا در دوران بمب اتمی "چاقو" سلاح مناسبی است؟ (سوال انحرافی)

6. آیا امکان دارد که بت شکنی سیروس عزیز دلایلی به جز اقامه ی یکتا پرستی نیز داشته باشد؟ (مثلا اختلافات خانوادگی و یا عدم جلب توجه دیگران با عنوانی به جز فرزند احمد شاملو)

7. آیا امکان دارد که دلایل مخالفت من با آقا سیروسی دلایلی به جز علاقه ام به آثار به جا مانده از شاعر بزرگ و عدم ارتباط منطقی نوشته های جناب سیروس خان داشته باشد؟ (متاسفانه نمی توانم اختلافات خانوادگی را مثال بزنم چون هیچ گونه ارتباط خانوادگی با ساقی، سیروس، سیاوش، آیدا و شاعر بزرگ و حتی پدر مرحومش ندارم.)

8. آیا فردا باران می بارد؟ ( این سوال را به این دلیل اضافه کردم که رابطه ی خوبی با عدد 7 ندارم !)

 

 پس از گذشتن از مرحله ی سوال ها باید به چند نکته اشاره کنم؛

1. من هیچ خصومت شخصی با جناب سیروس ندارم.

2. هیچ علاقه ای به زندگی خصوصی شاملو نیز ندارم و آنچه از شاملو برای من ارزشمند است آثار به جا مانده از اوست.

3. هیچ گونه آشنایی با افرادی مثل آیدا شاملو، محمود دولت آبادی، مهدی اخوان لنگرودی و... نداشته و نخواهم داشت.

4. هیچ اعتقاد ندارم که کل نوشته های سیروس خان کوچک ترین اثری بر آثار به جا مانده از شاملو می گذارد.

5. اعتقاد دارم که شاملو شاعری بزرگ است در تاریخ ادبیات ایران کمتر چون او دیده ایم (شاید نیازی به ذکر این نباشد که اشعار شاملو به طور کلی به اشعار دیگر شاعران فارسی زبان ترجیح می دهم - So to speak-).

6. از آنجایی که هیچ گونه حقوق و مزایایی در ازای این نوشته ها دریافت نمی کنم مرتب بودن روال به روز کردن این بلاگ را تضمین نمی کنم.

7. از نظرات ارزشمند و غیر ارزشمند دیگران استقبال می کنم.

8. نوشته های آقای سیروس به ترتیبی که در "سیروس شاملو بحث و گفتگو" قرار گرفته اند مورد بررسی قرار نخواهند گرفت.

نوشته های سیروس خان را می توانید در وبلاگ زیر بخوانید:

 http://sirus-shamlu-bahsha.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 23:34  توسط Eugene  |